پارچه
ئی را که تحت عنوان "هویت
اقوام"
نوشته
اید٬ مطالعه کردم و صادقانه باید به عرض
برسانم که محتوای آن٬ حتی ارزش یکجو
نقدوبررسی را هم٬ ندارد اما چه کنم که مرا
هم٬ همان زنبور "وطندوستی"
گزیده
است.
اجازه
خواسته٬ بسیار مختصر و قلموار میپردازم:
۱-
هویت
به معنی ظرفیتی میباشد که جهت حمل عناصر
شناخت٬ مورد استفاده قرار میگیرد.
پس
کیفیت طبیعی آن٬ نسبی میباشد٬ نه
مطلق.
۲-
هویت
یک "کس"
و
یا یک "چیز"
معرف
"چگونگی"
آن
میباشد. به
عبارت دیگر٬ انسان برای شناختن و شناساندن
پدیده های محیطی٬ نیازمند به نامگذاریی و کیفیت-شناسی
آنها میباشد.
پس
هویت عبارت میشود از ظرفیتی حامل عناصر
شناخت٬ که هریک٬ مبتنی به ضرورت خاص و
تابع به رعایت از سلسلۀ مراتب میباشد.
این
روند٬ در شناختن٬ شناساندن و شناسانیدن٬
اجزائی خلقت٬ سهم عملی و اشتراک معنوی
دارد.
برای
افهام هرچه بهتر مقصد٬ ما میتوانیم چگونگی
این روند را در یک تسلسل گفتاری عیناً٬
تمثیل کنیم:
-
درآنزمانیکه
من وجود ندارم٬ مرا به چه نام میشناسند؟
-
شما
فاقد هویت میباشید قربان!
-
پس
درآنزمانیکه من در رحم مادر تشریف دارم٬
مرا به چه نام میشناسند؟
-
طبعاً٬
چیزی...به
نام انسان!
-
وقتیکه
که تولد میشوم٬ مرا به چه نام میشناسند؟
-
ولا...اگر
نر باشید٬ پسر و اگر ماده باشید٬ دختر.
-
و
اگر نر بودم٬ نام مرا "پسر"
میگذارند؟
-
نی
قربان٬ پیش از ناممانی٬ اول به گوش تان٬
آذان میدهند.
-
خوب
پس از آذان دادن٬ مرا به چه نام میشناسند؟
-
مسلمان.
-
و
بعد ازینکه مسلمان شدم٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
-
چون
هنوز طفل استیس٬ شما را به نام پدرتان
مسما میسازند.
-
یعنی
چه؟
-
میگویند:
بچۀ
مثلاً "محادقدوس
خان"!
-
اما
پدرم٬ مرا به چه نام صدا میکند٬ بچۀ
محادقدوس؟
-
نه٬
او به تو فرزند یا اولاد میگوید.
-
و
مادرم؟
-
"بچیم"
-
و
خواهران و برادرانم؟
-
"برادر"
-
و
همسایگان ما؟
-
"بچۀ
مدیر"
-
و
خاله گلجانم٬ مرا به چه نام میشناسد؟
-
"نورآغا"
-
پس
نامم "نورآغاست"؟
-
نی٬
تنها از ناز برایت میگوید.
-
نگفتید
که همان نانوای که دخترک مقبول دارد٬ مرا
به چه نام میشناسد؟
-
"چشم
سفید!"
-
پس
حتماً٬ در دوران مکتب٬ مرا به نامم صدا
میکنند؟
-
بلی
همه٬ ترا "جاوید"
میگویند
بجز٬ "شورنولخان"
معلم
ریاضی که نامت را "حرامی"
مانده
است.
-
دیگر
معلمان٬ سرمعلم و شاگردان٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
-
بسیار
زیاد است!....مثلاً:
دراز....عنیکی...بچۀ
قدو...فوتبالر....خرگوش...کفتان...کوششی...بچه
خواندۀ معلم.....
-
و
در دوران لیسه؟
-
رفقایت
ترا بنام "غمدرون"
میشناسند
اما دختران مکاتب٬ بنام "قندولک
لیسه اسقلال"
-
و
در پوهنتون؟
-
بچه
ها بنام "شاهزاده"
اما
دختران٬ بنام "اونو
بروتی از پوهنځی ادبیات".
- وقتیکه از تحصیلات فارغ میشوم٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
- به نام "انجنیر صاحب"
- وقتیکه به خدمت عسکری میباشم٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
- "سرباز" یا "غازی" و یا "شهید"
- در عروسی ام٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
- "داماد"
- بعد از ازدواج٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
- "شوهر" "پدر" "کاکا" "ماما" "خسر" "ماماخسر" "کاکاخسر"
- و در پیری٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
- "بابه کلان" "پیرکی" "بمبه کوخک" "ریش سفید" "حاجی صاحب"
- در سفر درمیان وطن٬ مرا به چه نام
میشناسند؟
-
به
نام قومت!
-
و
هنگامیکه از افغانستان مهاجرت کنم٬ مرا
در خارج٬ به چه نام میشناسند؟
-
"افغان"
-
حتی
دوستان همزبان؟
-
نه٬
آنها ترا "افغانی
پدر سوخته"
میگویند...
-
و
دیگران؟
-
"افغان مهاجر٬ پناهنده٬
غریب٬ بیوطن٬ گدا٬ اقلیت نمایان٬ بیچاره٬
کمبخت٬ کابلۍ٬ افغانستانی٬ ساده پٹان٬ جهان سوم٬ تروریست٬ طالبان٬ آنها٬
اینان٬ بیرادرهای بیچارۀ آنطرف آمو٬
سربر٬ بیفرهنگ٬ وحشی...حیوان...و...و"
- پس در چه زمانی من خودم٬ میتوانم تعین هویت برای خودم بکنم؟
- حقانه؟ در هیچزمانی!
پس
دوست گرامی٬ شما خود میبینید که درین چند
سطر کوتاه٬ ثابت شد که اصطلاح هویت٬ یک
معقولهٔ استوار به زمان٬ مکان٬ کیفیت و
استنباط های انسانی میباشد.
یعنی
ما میتوانیم در هرجاه٬ و در هر مقطع زمانی٬
مبنی بر مقتضیات اجتماع و محیط٬ هویت-پذیر
شویم.
ناگزیرم
که بازهم در مورد اصطلاح «هویت
اصیل»
پافشاری
کرده٬ به عرض برسانم که هر مخلوق منجمله
انسان٬ در تعین و انتخاب هویت خود٬ فاقد
هرنوع اختیار میباشد.
این
بدان معناست٬ که هر انسان بلا استثناء و
بلاشرط اما لزوماً٬ از جانب بیرون٬ نامزده
و هویتمند میشود که این هویت-کاری٬
نه تنها٬ تحمیلیست بلکه٬ فاقد هرنوع
اصالت ایجادی هم میباشد.
دوست
من فکر میکند که با افزودن اصالت بالای
هویت مثلاً قومی٬ قدامت و حقوق تبار
خود را امتیاز و یگانگی بخشیده است.
در
حالیکه٬ تنها٬ حضور نام قومش٬ دقیقاً٬
دلیل بر موجودیت اقوام دیگر میشود.
ورنه
دریک محیط یک قومه٬ نامگذاری و هویت-نگاری
قومی٬ خود رابطه علت و معلول را نقض نمیکند؟
پس
درینجاه٬ ما با کشفیات تازه ئی روبرو شده
ایم!
یعنی
اساساً٬ نام و هویت یک قوم مستلزم
موجودیت و حضورعینی لااقل٬ یک قوم همزیست
دیگر بوده٬ باید هرکدام٬ انتظار وقوع شب-شش
خود را بکشد تا از جانب دیگری٬ هویت و نامش را
دریافت کند.
پس
رابطه میان این دو قوم را چگونه ارزیابی میکنید؟ لابد
میگوئید:
لازم
و ملزوم.
جای
بسا تأمل و حتی تأسف است که مشخصه ئی
چون هویت٬ از محور طبیعی خود فرار کرده٬
در مدار تعین سرنوشت برای یک ملت٬
چرخانده میشود.
تلقیق
و درس اهل نظر٬ یک اشارت است
کردم
اشارتی و مکرر نمیکنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر